رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

رادین در نشتارود

ما نهم خرداد یعنی درست روز 19 ماهگی شما راهی سفر به نشتارود شدیم.اینم چند تا عکس : اینجا تو راه یه کم وایستادیم تا هم تو یه راهی بری و کلافه نشی هم برای اولین بار بلال خوردی.خیلی هم دوست داشتی .همش یاد آوای خاله صفورا میوفتادم که چقدر بلال دوست داره جاش خالی بود. فرداش هم با بابا حمیدرضا رفتیم یه استخر بادی بزرگ برات خریدیم که تو حیاط راحت آب بازی کنی اون قبلیه دیگه خیلی کوچیک شده بود.خلاصه خریدیم و اومدیم با تلنبه دوچرخه بادش کنیم اما دیدیم با این وضعیت تا آخر تعطیلات باید فقط تلنبه به دست باشیم شاید نیمی از استخر باد شه خلاصه باباحمیدرضای بیچاره سر ظهری تو اون گرما رفت پنچرگیری پیدا کنه و استخرت رو باد کنه .خلاصه برگشت و ...
20 خرداد 1392

عشق مامان

این عکس رو یادم رفته بود بذارم.رادین و اولین هدیه ای که از طرف رادین به بابا حمیدرضا به مناسبت روز پدر داده شد. میگم رادین بخند ازت عکس بگیرم اینجوریه..... یه خنده الکی میکنه و بدو میاد که دوربین رو ازت بگیره بعد از 10 تا عکس که خراب میشه میگم قشنگ بشین یه عکس بگیرم بریم پیش بابا ...بعد اینطوری میشینه.....یعنی یه عکس درست نمی تونم ازش بگیرم ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اینم عکس شیرین کاری رادین...فقط کار زیاد می کنه ..حالا اینجا که خراب کاری کرده ژست خنده به خودش میگیره که چیزی بهش نگی. ...
19 خرداد 1392

نشتارود

اینم چندتا از عکسای رادین در سفر به نشتارود رادین در حال باغبونی رادین و سه چرخه اش که بهش میگه بیم بیم سبدش رو هم پر از گل کرده اینجا هم ژست خنده گرفته نمایی از بازی در چمنهای بیچاره گلها رو پرپر کرده شلوارشو زده بالا داره جارو میکنه اینم یه بیم بیم دیگه که با بابا میره عاشق آب انار شیرینه .سوراخ بینی اش رو هم عمیقا باز کرده اینجا هم رفتیم کنار دریا که چون آفتاب زیاد بود بلوز آستین بلند تنش کردیم که پوستش نسوزه. شن بازی یهو محبتش به من گل کرد و همه شنها رو ریخت رو سر و کله ام یعنی یه دقیقه ثابت نمی مونه ازش عکس بگیریم سفر خوبی بود. ...
3 خرداد 1392

اولین جلسه از کارگاه مادر و کودک بادبادک

امروز ( 24 اردیبهشت ) اولین جلسه کارگاه مادر و کودک بود.البته از اسفند ثبت نام کرده بودمت اما خوب یه کم دیر شروع شد. ساعت 3 رسیدیم البته شما تو راه خوابت برده بود و وقتی از صندلیت آوردمت بیرون بیدار شدی اما خیلی هم کسل بودی . اولش که من میخواستم کاور کفش بپوشم یهو زدی گریه اونم چه گریه ای نمی دونم غریبی کردی یا بد خواب شده بودی!؟  خلاصه با کلی زحمت آرومت کردم و رفتیم تو اتاق و دیدیم که چند تا مامان و بچه هاشوون اومده بودن خلاصه ما هم نشستیم و تو هم همچنان با اخمهای آویزون به همه نگاه میکردی دریغ از یه لبخند ....حتی نذاشتی لباست رو عوض کنم بالاخره نازنین جوون _ مربی این دوره کلاس _ اومدن و اول گفتن مامانا و بچه ها بزنن رو میز...
24 ارديبهشت 1392

دایره لغات 1

دایره لغات رادین: مامان ، بابا اییی = علی نانا = نازی(خاله نازی) اللا= الهه بییم = بریم دوب = توپ ( عاشق توپ و توپ بازیه) بییم بیم = دوچرخه بیب بیب = ماشین مو= مو با = بالا آب= آب آب با = آب بازی ، حموم بَه = هرچیز خوردنی دووو= دوغ دو - دو - ده = یک - دو - سه اینا = اینجا می = بده به من عم = عمه و عمو هاپو= سگ (صدای سگ رو هم بلده وقتی میگی هاپو چی می گه میگه هاپ هاپ) لالا = لالا ( لالایی هم بلده وقتی میگیم لالایی بخوون چند بار آهنگین میگه لالا لالا لالا) لاللا = یاالله ( دستشو دراز میکنه و میگه لاللا) الا= یا علی وقتی میخواد بلند شه اللا اللا = الله اکبر یا صلوات ( وقتی صدای اذان میاد یا صدا...
21 ارديبهشت 1392

واکسن 18 ماهگی

امروز چهارشنبه 18 اردیبهشت با 9 روز تاخیر ( چون دقیقا روز نهم -روز 18 ماهگیت - رفتیم شمال) ساعت 8:30 با بابا حمیدرضا رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن 18 ماهگی. وقتی نوبت گرفتیم دیدیم 41 نفر تو صف انتظارن اما خوب چاره ای نبود و باید منتظر می موندیم . خوبیش این بود که تو حیاط یه عالمه بچه بودن و یه کم باهاشون سرگرم شدی البته داخل ساختمون بچه های بیشتری بود اما چون همه با گریه از اتاق بیرون میومدن نبردیمت تو ساختمون که نترسی. خلاصه بعد از یک ساعت و نیم نوبتمون شد و من هم طبق معمول فقط کارت رو دادم مهر زدن و از اتاق اومدم بیرون که بعد از چند دقیقه گریه کنان اونم از نوع وحشتناکش اومدی بیرون بعد با بابا رفتی پارک و منم اومدم خونه و وسایلت رو...
19 ارديبهشت 1392

نوروز سال 1392

سلام پسری مامان. بالاخره فرصت شد تا خاطرات نوروز 92 رو بنویسم. ما ساعت 6 عصر روز 28 اسفند ماه همراه با غزاله جوون راهی نشتارود شدیم و ساعت 12:30 رسیدیم و شام خوردیم و خوابیدیم.روز 29 ام هم خاله مریم اینا و مامانی اینا اومدن و روز 30 ام هم خاله نازی اینا اومدن.خلاصه تحویل سال رو با هم بودیم و بعد هم رفتیم کنار دریا و کلی خوش گذشت. اینم عکسهای بعد از تحویل سال: دستگیری رادین در حال هم زدن آجیل: محوطه و پرتاب سنگ که بازی مورد علاقه رادین بود: از سمت راست :غزاله جوون - رادین - الهه جوون (غزاله دختر خاله مریم که رادین عاشقانه دوستش داره) اینم کنار دریا که من نمیدونم چه فکری کردم که رفتم شمال یه دست لباس گرم برای راد...
31 فروردين 1392

سالی که گذشت....

پسر نازم سال 91 هم با تمام خوبیهاش گذشت. یک سال در کنار هم بودیم و لذت با هم بودن رو بردیم. هر روز بزرگتر میشی و مهارتهای بیشتری رو یاد می گیری و شیرین و شیرینتر میشی اما خوب  یه جورایی دلم برای روزهایی که میگذره تنگ میشه. به هر حال شاکر خدای بزرگ و مهربوونم هستم که همیشه و در همه جا بهترینها رو برام رقم زده.خدا جوونم شکرت. اینم عکسهای جا مونده از سال 91: رادین در خانه بازی فروشگاه هایپر استار.... اول اسباب بازی مورد علاقه اش رو پیدا کرد: انگار شکل می می رادینه و به نظر می رسه خیلی هم خوشمزه اس عاشقتــــــــــــم با این خنده هات بعدشم بازی توی پارکینگ اینم ژست دست به کمریشه و این هم خونه رادین ...
29 اسفند 1391

نقاش کوچولوی من

اینم ماجرای نقاشی کردن رادین با رنگ انگشتی که البته بعد از نقاشی فرش و در و دیوار همه جا نشوونی از نقاشی پسری داشت خوب اول رنگها و کاغذ رو آماده میکنیم و شروع میکنیم به نقاشی اما اینجوری خیلی طول میکشه باید رنگ بیشتری بردارم و شیوه نقاشی ام رو عوض کنم. البته پسری علاوه بر کاغذش تمام لباس و بدنش رو هم رنگ کرد که از این بابت خیلی هم خوشحاله حالا بریم حمووم البته رنگها رو هم برای خلق یه اثر دیگه با خودش میبره وبعدش هم یه آب بازی حسابی و تـمـام اینم نقاشی پسری با مداد رنگیه اینم عکس اولین جعبه مداد رنگی رادین و آخرین عکس هم اولین باری که رادین با خودکار رو پاهاش نقاشی کرد....  ...
11 اسفند 1391